محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

فندق مامان حسام کوچولو

مسابقه

من امروز به یک مسابقه دعوت شدم اطلاعات کمی دارم اما براتون می نویسم. مامان هدیه جون منو به این مسابقه دعوت کرده،باید علت ساخت وبلاگ پسرم رو بگم و سه نفر رو هم معرفی کنم: اولین دلیلم ثبت خاطراتی که شاید بعدها کمتر در ذهنم بمونه تا برای پسرم تعریف کنم .عاشقانه هایی که در زندگی سه نفره مون اتفاق می افته.شادی ها و غمهایی که با هم داریم. وخلاصه ثبت هر آنچه که زیباست. دومین دلیلم هم پیدا کردن دوستانی که کم و بیش مثل خودم هستند.تا با شادی هاشون شاد و با غم هاشون غمگین باشم. و اما معرفی 3 دوست: با عرض معذرت از همه دوستای گلم من مجبور به انتخاب 3 تا از مامانای گل هستم بازم از همه عذر می خوام. 1-مامان...
25 شهريور 1392

دندان پنجم و ششم

                     هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دندون و بالاخره قند عسلم بعد از بی تابی های فراوان امروز دندون پنجم و ششمش با هم نمایان شد از صبح تا حالا خیلی ذوق کردم . آخه سر این دندوناش بچه م خیلی ضعیف شد . خیلی هم لجوجی می کرد طوری که اگر برای کسی تعریف می کردیم باورش نمی شد از بس که خوش خنده و خوش مشربه بچه م . دندونای بالا و پایین از سمت راستش در اومده و دندون بالایی سمت چپ می خواد در بیاد. و حالا بگم از احوالات این چند روز : خونه تکونی مون تموم شد اما اگر کسی بیاد تو خونمون ...
25 شهريور 1392

چندتا عکس

                                             تولد حدیثه سادات                             حدیثه از فشفشه می ترسید اما حسام دوست داشت                             ...
25 شهريور 1392

سمنو آی سمنو

                      نفسم چهار شنبه2 اسفند امسال سمنوی نذر سلامتی خاله فاطی خونه مامانی پخته شد ما از شب قبل رفتیم خونه مامانی.صبح هم نمی دونم چه ساعتی اما با حرص و جوش فراوون سمنو رفت روی اجاق. بعداز ظهر هم روضه بود خانم عمو رضا زنگ زد و با عمو اومدن دنبالت.ورفتی خونشون آخه خیلی شیطونی می کردی . صبح از دست من فرار می کردی و می رفتی سراغ خاکهای توی باغچه و اونا رو می ریختی بیرون یا می رفتی سراغ آب، یا می رفتی سراغ شیر فلکه ی اصلی آب، یکبار هم رفتی سر وقت دیگ سمنو . منم از خدا خواسته تا شیما زنگ زد حاضرت کردم و فرستادمت خونه اونا و...
25 شهريور 1392

عکسای آتلیه حسام جون

خیلی وقت پیش که یادم نمیاد کی بود پسرمو بردم آتلیه ی مریم جون دوستم و چندتا عکس ازش گرفتم . اینم عکساش: این عکس روی تخته شاسیه هدیه بابا شکری به مناسبت راه افتادن عسلمه                                                                              ...
25 شهريور 1392

این روزهای ما

فسقلی من : دیشب رفته بودیم خونه ی  باباجی. مادر بابایی رو بوسید تو بهت بر خورد توی بغل من پشتت رو کرده بودی بهشون و نه با مادر حرف می زدی و نه با بابات. هر چی هم گفتن بیا بغل ما نمی رفتی مادر می گفت بهت بر خورده که چرا بابایی ت رو بوس کرده و تو رو نبوسیده. چند روز پیش رفته بودیم خونه ی مامانی. داشتی دست به ماشین لباس شویی می زدی مامانی گفت: دست نزن بهت جیغ می زنم . از اون روز می گم بریم خونه ی مامانی. می گی نه مامانی ااااااااااااااااااا. یعنی مامانی جیغ می زنه. دایی حمید دوست داشت بهش بگی حمید. اما تو به جای دایی بهش می گی دایی دایی. هر چی هم می گم بگو حمید جون می گی: دایی دایی جون. رانی رو ریختی روی فرش ...
25 شهريور 1392

آخرين روزهاي اسفند

نفس مامان توي اين روزهاي آخر اسفند با اين كه كار خونه تكوني م تموم شده و خريد هم ندارم اما بازم استرس دارم تو هم كه شيرين زبوني ات منو كشته خودت و لوس مي كني و مي گي عزيــــــــــــــــــزم. خوابت كم شده و از اين بابت خيلي ناراحتم چون خيلي اذيتم مي كني شبا واقعا خسته مي شم و وقتي خوابت مي بره يه نفس راحت ميكشم . و حالا عكساي اين هفته ي شما: وقتي به گنبد حضرت معصومه و امام زمان مي رسيم به نشان سلام دست شو بالا مي گيره و بعد دست شو روي سينه مي زاره و مي گه مخلصيم .                        &nbs...
25 شهريور 1392

تبریک تولد آجی جونم

دختر خاله مهربانم: هرسال وقتي 11 اسفند میاد هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن  از خودم مي پرسيدم  چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟ ....  و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو  با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه  ....                       تولدت مبارک آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااجیییییییییییی جون              &...
25 شهريور 1392

چهار شنبه سوري

فندوق من شب چهارشنبه سوري سال 91آخرين شب سال هم بود و من از صبح آخرين كارهاي تميز كاري خونه روانجام مي دادم.بعداز ظهر هم بابايي گفت كه بريم باغ عموعلي اما من هنوز كارام تموم نشده بود و اصلا راضي نبودم برم. اما به اصرار بابايي و عمو اينا بالاخره رفتيم همه ي فاميلاي زن عمو بودن خييييييييييييييلي بهمون خوش گذشت آتيش بازي و آواز و خيلي كاراي ديگه كه اون شب رو براي ما خاطره انگيز كرد. اينم چند تا از عكساي اون شب:         همه دور آتش ايستاده بوديم و دست وسوت و..........          شازده مون از ترقه بازي و سر و صدا ترسيده بود    &...
25 شهريور 1392