محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

فندق مامان حسام کوچولو

و بالاخره دندون

                                الهی قربونت برم بالاخره این دندونات در اومد. وای نمی دونی چه ذوقی می کنم وقتی بهت آب می دم و لیوان به دندونات می خوره و صدا می ده حالا ببین چه جوری در اومدن: چند وقتی بود که لثه هات می خارید                    اشکای تو مثل بارون می بارید یه هو یه شب با گریه که خوابیدی                     &nbs...
25 شهريور 1392

شب یلدا

                                                   هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم                 و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها                 یلدایتان رویایی...روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران!               همه لحظه های پایا...
25 شهريور 1392

پیام تشکر

سلام دست همه اونایی که زحمت کشیدن و به حسام کوچولو رای دادن درد نکنه وهمین طور همه اونایی که رای ندادن مهم دوستی هاست که پا بر جاست. و این هم از طرف حسام کوچولو: دوست مهربان بابت  آنچه که به من ارزانی داشته ای از ته دل سپاسگزارم از دلی که برای شما هیچ تهی ندارد. انشالله برای همگی جبران کنیم. گل پسرم توی مسابقه با40 رای نفر 9 م شد ممنون از همگی.                             ...
25 شهريور 1392

مامان جونی تولدت مبارک

                                     دل نوشته حسام کوچولو: مامانم این دومین سالیه که من تو تولدت حضور دارم و همراه با بابایی گلم برات تولد می گیرم .  انشالله100 ساله شی نه 120 ساله شی نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی .   امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست / احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی / کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست . . . تولدت مبارک       &n...
25 شهريور 1392

کارای جدید گل پسر

عسل مامان چند روز پیش اشتباهی پستی که برای راه افتادنت بود رو پاک کردم خیلی ناراحت شدم اما هیچ راهی برای  برگشتش نبود .یادم هم نیست که چی نوشتم در هر صورت ببخشید فقط می دونم که 23 آذر بود. واما بگم از کارای جدید گل پسرم: از دیروز یاد گرفتی چشمک می زنی . و خیلی خوشمزه باباجی رو صدا می کنی . از صبح که چشماتو باز می کنی مدام می گی عزیز. دیروز که دیگه حریفت نمی شدم شماره عزیز رو گرفتم و یه کم با عزیز حرف زدی. گوشی تلفن رو دستت می گیری و راه می ری و برای خودت حرف می زنی .دیگه نمی تونم ازت فیلم بگیرم چون وقتی می ب ینی دوربین دستمه جیغ می کشی و میای دوربین و ازم می گیری . خیلی قشنگ و محکم راه می ری. هر چی هم بهت می ...
25 شهريور 1392

دندون چهارم

    هوراااااااااااااااااااااااا بازم دندون                                                                                                                          &n...
25 شهريور 1392

اولین ترک کردن حسام جونم

کلوچه من برات بگم از اولین ترک کردنت: همیشه فکر می کردم پستونک بچه رو آروم می کنه و کمتر لجوجی می کنه برای همین از اولین روزای تولدت بهت پستونک می دادم تا این که 4 روز پیش وقتی خاله فاطی از آتلیه اومد دنبالمون پستونکت توی ماشین اونا جا موند و شب من هر چی گشتم پیدا نکردم. توی ماشین با نغ نغ خوابت برد اما فردا ظهرش خیلی اذیتم کردی. هر پستونک دیگه ای هم بهت می دادم نمی خوردی و پرتش می کردی .فقط همونو می خواستی منم تصمیم گرفتم بعد از این همه اذیت دیگه بهت ندم. توی این چند روز خیلی اذیتم کردی و اذیت شدی اما دیگه داری فراموشش می کنی.فکر کنم اینطور برات بهتر باشه. قربون پسر صبورم برم من . خدایا خیر و صلاح پسرم دست توست از ...
25 شهريور 1392

گالری عکسای جدید قندکم

پسر طلای من: توی این روزها بیشتر خونه هستیم از صبح که بیدار می شی مشغول بازی هستی تا بعد از ناهار که به زور می خوابونمت و بعد هم که بیدار می شی بعد از صرف عصرونه یا می ریم خونه مامانی یا مادر. یاد گرفتی وقتی بهت می گم منو دوست داری؟ می گی بله می گم چند تا؟ دستاتو باز می کنی و می گی ده ده .و با سر تکون دادن بله و نه گفتن رو هم یاد گرفتی. قربونت برم که روز به روز شیرین تر می شی . گل برای گل حالا ببیین عکسای جدیدت رو:                                &n...
25 شهريور 1392

مریضی گل پسرم

خوشگل من: بازم مریض و بی حال شدی .چهارشنبه با عمو رضا و خانومش رفته بودیم تهران.تا برای باباجی نوبت عمل پاشو بزنیم بعدشم رفتیم مجتمع تندیس و بعد هم رفتیم شام در بند خیلی سرد بود اما خیییییییلی خوش گذشت . وقتی هم بر می گشتیم شما خوابت برد. ما هم که خسته.....در خونه که پیاده شدیم خوشحال بودیم که تو خوابی و ما هم راحت می خوابیم تا صبح آخه ساعت یک نیمه شب بود. اومدیم بالا شیر برات درست کردم و به سختی خوردی وهمش ناله می کردی. برات درجه گذاشتم دیدم بعععععععله تب داری . منو میگی هول کردم. بابایی رو فرستادم برات از دارو خانه قطره خرید تبت کم می شد اما خوب نمی شدی. تا سه روز همین طور بودی شب دوم دکتر بردمت اما خیلی تاثیر ند...
25 شهريور 1392