این روزهای ما
فسقلی من
:
دیشب رفته بودیم خونه ی باباجی. مادر بابایی رو بوسید
تو بهت بر خورد توی بغل من پشتت رو کرده بودی بهشون و نه با مادر حرف می زدی و نه با بابات. هر چی هم گفتن بیا بغل ما نمی رفتی مادر می گفت بهت بر خورده که چرا بابایی ت رو بوس کرده و تو رو نبوسیده.
چند روز پیش رفته بودیم خونه ی مامانی. داشتی دست به ماشین لباس شویی می زدی مامانی گفت: دست نزن بهت جیغ می زنم . از اون روز می گم بریم خونه ی مامانی. می گی نه مامانی ااااااااااااااااااا. یعنی مامانی جیغ می زنه.![]()
دایی حمید دوست داشت بهش بگی حمید. اما تو به جای دایی بهش می گی دایی دایی. هر چی هم می گم بگو حمید جون می گی: دایی دایی جون.![]()
رانی رو ریختی روی فرش داد زدم به سرت
. سریع موبایل و برداشتی و گفتی :آبایی من رانی و فرش و نشون می دادی.بعد می گفتی:مامان ااااااااااااااااااا.![]()
هر چی می گم بگو بابا می گی:آبا. بهت می گم ادای متین و در بیا چه طوری می گه بابا؟ می گی بابا بابا
.
امان از دست توی شیطون بلا.




این روزهای ما
