محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

فندق مامان حسام کوچولو

دندون چهارم

    هوراااااااااااااااااااااااا بازم دندون                                                                                                                          &n...
25 شهريور 1392

اولین ترک کردن حسام جونم

کلوچه من برات بگم از اولین ترک کردنت: همیشه فکر می کردم پستونک بچه رو آروم می کنه و کمتر لجوجی می کنه برای همین از اولین روزای تولدت بهت پستونک می دادم تا این که 4 روز پیش وقتی خاله فاطی از آتلیه اومد دنبالمون پستونکت توی ماشین اونا جا موند و شب من هر چی گشتم پیدا نکردم. توی ماشین با نغ نغ خوابت برد اما فردا ظهرش خیلی اذیتم کردی. هر پستونک دیگه ای هم بهت می دادم نمی خوردی و پرتش می کردی .فقط همونو می خواستی منم تصمیم گرفتم بعد از این همه اذیت دیگه بهت ندم. توی این چند روز خیلی اذیتم کردی و اذیت شدی اما دیگه داری فراموشش می کنی.فکر کنم اینطور برات بهتر باشه. قربون پسر صبورم برم من . خدایا خیر و صلاح پسرم دست توست از ...
25 شهريور 1392

گالری عکسای جدید قندکم

پسر طلای من: توی این روزها بیشتر خونه هستیم از صبح که بیدار می شی مشغول بازی هستی تا بعد از ناهار که به زور می خوابونمت و بعد هم که بیدار می شی بعد از صرف عصرونه یا می ریم خونه مامانی یا مادر. یاد گرفتی وقتی بهت می گم منو دوست داری؟ می گی بله می گم چند تا؟ دستاتو باز می کنی و می گی ده ده .و با سر تکون دادن بله و نه گفتن رو هم یاد گرفتی. قربونت برم که روز به روز شیرین تر می شی . گل برای گل حالا ببیین عکسای جدیدت رو:                                &n...
25 شهريور 1392

مریضی گل پسرم

خوشگل من: بازم مریض و بی حال شدی .چهارشنبه با عمو رضا و خانومش رفته بودیم تهران.تا برای باباجی نوبت عمل پاشو بزنیم بعدشم رفتیم مجتمع تندیس و بعد هم رفتیم شام در بند خیلی سرد بود اما خیییییییلی خوش گذشت . وقتی هم بر می گشتیم شما خوابت برد. ما هم که خسته.....در خونه که پیاده شدیم خوشحال بودیم که تو خوابی و ما هم راحت می خوابیم تا صبح آخه ساعت یک نیمه شب بود. اومدیم بالا شیر برات درست کردم و به سختی خوردی وهمش ناله می کردی. برات درجه گذاشتم دیدم بعععععععله تب داری . منو میگی هول کردم. بابایی رو فرستادم برات از دارو خانه قطره خرید تبت کم می شد اما خوب نمی شدی. تا سه روز همین طور بودی شب دوم دکتر بردمت اما خیلی تاثیر ند...
25 شهريور 1392

مسابقه

من امروز به یک مسابقه دعوت شدم اطلاعات کمی دارم اما براتون می نویسم. مامان هدیه جون منو به این مسابقه دعوت کرده،باید علت ساخت وبلاگ پسرم رو بگم و سه نفر رو هم معرفی کنم: اولین دلیلم ثبت خاطراتی که شاید بعدها کمتر در ذهنم بمونه تا برای پسرم تعریف کنم .عاشقانه هایی که در زندگی سه نفره مون اتفاق می افته.شادی ها و غمهایی که با هم داریم. وخلاصه ثبت هر آنچه که زیباست. دومین دلیلم هم پیدا کردن دوستانی که کم و بیش مثل خودم هستند.تا با شادی هاشون شاد و با غم هاشون غمگین باشم. و اما معرفی 3 دوست: با عرض معذرت از همه دوستای گلم من مجبور به انتخاب 3 تا از مامانای گل هستم بازم از همه عذر می خوام. 1-مامان...
25 شهريور 1392